|
تو این چاه لعنتی روشنایی برام یه رویا شده،تاریکی چشمامو خیره کرده، خیلی خوب می دونم که از شدت تاریکی بلاخره کور میشم خوب می دونم که هرگز به روشنایی ها نمی رسم سرنوشت من فریاده اینجا هوا سرده تمام وقت به چیزایی فکر میکنم که همیشه تو افکاراتم قدم می زنن بغض های سنگین راه گلومو گرفته احساس خفگی میکنم بالارو با چشمای گریونم باز نگاه میکنم شب شده ،یه شهاب از کنار ستاره ی کمرنگم رد میشه، ستاره مو که تنها مونس من بود می اندازه ستاره ی کمرنگم می یاد پایین وپایین تر انقدر پایین که می یافته تو دستام هنوز نور کمرنگش تاریکی اطرافمو برام یه کم روشن تر کرده بود، به درودیوار نگاه کردم دیدم تو تاریکی با یه تیکه زغال تو خیالاتم چیا کشیدم یه آدمک کج وکوله کشیدم که داره می خنده، دلای خوش کشیدم،خنده کشیدم،آرامش کشیدم ستاره کمرنگمو نگاه کردم که با نور کمش چقدر بهم ارامش میداد، تمام وقت تو فکر این بودم که حداقل تو این تاریکی ستاره ام پیشمه خدا رو صدا کردم و گریه کردم بهش گفتم : بی معرفت یعنی تو این دنیامن هیچ جایی ندارم حتی تو آسمونت؟ که ستارهی کمرنگ بی جونمم برام انداختی؟؟؟ بازم صدای خنده ها بلند شد، باز همون صدای لعنتی :تو هیچ جایی نداری کارت تمومه، بازم صدای خنده ستاره مو بغل کردمو چشمامو بستم خوابم برد، خواب دیدم که دارم می خندم...از شدت تعجب از خواب پریدم آخه خنده مثل یه رویاست،گریه برام همدم وهمزاده،آرامش دست نیافتنی... ستاره ام داشت نورش کمرنگ ترمی شد دوباره یاد بدبختیام افتادم با حسرت به آسمون نگاه کردم از جام پریدم یه نور از ته آسمون داشت نزدیکم می شد، ستارمو فشار دادم تو بغلم وخودمو جمع کردم اون نور نزدیک شد اومد تو چاه پایین و پایین تر، انقدر نورش زیاد بود که چشمام درد گرفت با دستم جلوی چشمامو گرفتم یه صدایی اومد:دیگه وقتشه باید بری،چشماتو ببندو خدارو صدا کن چشمامو بستمو با صدای لرزون خدارو صدا کردم گریه کردم صدای قلبمو می شنیدم که خیلی دیر به دیر می زنه، نفسام به شمارش افتاد دست و پام بی حس شد به ستارم گفتم وقتشه من دارم میرم صدام کمرنگ شد ستارام خاموش شد بی حس شدم سرم گیج رفت دیگه نتونستم چشمامو باز کنم... یه باد ملایمی بهم خورد چشمامو بی اختیار باز کردم نگاه کردم به اطرافم دیدم تو آسمونام با همون طنابی که خودم ساخته بودم داشتم می رفتم بالا،بالاوبالاتر... من رفتم ای زندگی ،ای دنیای کثیف،ای تاریکیها من رفتم.... + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 14:47 توسط المیرا |
دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن، از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن، از اونايي که زير بارون برات ميميرن ولی وقتي افتاب ميشه همه چيز يادشون ميره دلم گرفته از آدمایی که فقط ظاهرشون خوبه اما باطنشون داره بهت میخنده دلم گرفته از این دنیایی که همش نامردی کسی از ته دل به فکر کسی دیگه نیست دلم گرفت از این روزگار نامرد که هیچکس مثل هیچکس نیست دلم گرفته از این روزگار کثیف که همه به خاطر یشرفتشون حاضرا چه کارایی انجام بدن خدایا داری می بینی دنیا چقدر کثیف شده؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:37 توسط المیرا |
رو سنگ قبرم بنویسید اینجا مجال گریه دیگه نیست ... هرکی می خواست گریه کنه بهش بگید اون دیگه نیست + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:29 توسط المیرا |
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:26 توسط المیرا |
میدونی من کجام؟ تو یه چاه افتادم چاهی که سیاه،تاریکه خیلی باریکه اما خیلی درازه بالارونگاه میکنم هوا روشنه اما چاه خیلی تاریکه میشینم طناب می سازم تو تاریکی با گریه میخوام بیام بیرون اما سیاهیا نمی زارن که طناب امیدو بگیرم تا می یام طناب وبگیرم پامو میکشن میگن زوده بشین...صدای خنده ها بازم شروع شد خیلی تنهام تو این چاه منو سیاهیا...بازم می خندن انقدر چاه تاریکو عمیقه که خدا هم منو نمی بینه که بخواد کمکم کنه هوا روشنه با خودم میشینم وفکر میکنم ،همه جا ساکته... فقط صدای قطره ی آب می یاد فکر میکنم تو تنهایی میگم خدا:توام منو یادت رفته بیمرفت یعنی من حتی تورم ندارم؟؟ صدای خنده می پیچه یکی میگه:تو هیچ کس ونداری بازم می خندن بازم باید ساکت بشم من میترسم صدام می پیچه دو تا زانوهامو میگیرم باز مثل همیشه از ترس میلرزم.... با خودم میگم خوب فکر کن تو می تونی،بازم طناب بساز مبارزه کن تو می تونی طناب می سازم تا میخوام بکشم خودمو بالا پاره میشه درودیوار می خندن ،خنده های شیطانی...یکی میگه تو نمی تونی،بازم می خندن... باز همون صدا:تو تاریکی همین جا میمیری بازم می خندن... چشمامو می بندم زانوهامو بغل میکنم داد می زنم خدارو صدا میکنم،گریه میکنم خنده ها قطع شد، همه جا ساکته فقط صدای قطره ی آب که داره می چکه جلوی پام، به گوش می رسه رگای سرم باد کرده مغزم داره میترکه یعنی وقتشه؟ مغزم بترکه همه چی تموم شه نفسام تن تن می یادومیره...بازم فکر میکنم،گریه میکنم مغزم داره منفجر میشه، باز داد می زنم کمک میخوام التماس میکنم اما فقط صدای خودمه که هی تکرار میشه دوباره خنده های شیطانی شروع شد زانوهامو میگیرم آروم گریه میکنم سردمه بالای بالا رو میبینم ستاره ها در اومدن شب شده یه ستاره بالای سر چاه اما کمرنگ، ستاره ی منه شب شده باد می یاد شب شده یه خاطره ی خوب از گذشته با خودش می یاره شب شده آروم گریه میکنم شب شده باز فکر میکنم وقتی ستاره ها رفتن دوباره طناب بسازم شب شده تاریکه سیاه من می ترسم شب شده صدای پرواز خفاش اومد ،صدای قطره ی آب می یاد شب شده من میترسم شب شده من، چاه،سیاهی،خنده،فریادو طنابای پاره شب شده... + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 15:24 توسط المیرا |
زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی تر از آن هستند که بشکنند در زندگیم سیاهی پر نقش ترین درد من است دلم تنگ است ای دنیای تاریکی های من فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشم من به خوبی می دانم که می روم در زیر خاکی که خانه ی تاریکی گناهانم است دلم تنگ است ای تاریکی ها.... دلم تنگ است ای سیاهی های شب های تلخ من به کدامین سوء با تاریکیها همراه شده ام ای زندگی؟؟؟ چشمانم در تاریکی زندگیم هیچ روزنه ی امیدی نمی یابد می دانم که همراه نابودی به خانه ی تاریکیهایم روانه شده ام سکوت می کنم وراهم را ادامه می دهم تا به خانه ام برسم خانه یی از تنفرودردهایم دلم تنگ است + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 18:53 توسط المیرا |
گذشته را در آغوش بگير اما در آن زندگي نکن + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 19:1 توسط المیرا |
بازم سلام خدا..... لابد الان می گی ای بابا دوباره المیرا اومد... الان باز قرقر می کنه... آره من اومدم بیمرفت حالا تو اگه میخوای اسمش وبزار قرقر ولی آخه خدا به تو نگم برم به کی بگم؟هان ؟نه خوب بگو دیگه کی میفهم به جز تو ،تو دلم چه خبره؟ آخه خدای من ،من فقط با تو راحتم هر چند محلم نمی دی اما من می گم. بیمرفت اگه می گی تقدیرت فعلا اینه پس حداقل بشین به حرفام گوش کن بزار خالی شم تا دوباره بتونم این تقدیر سیاه وپر از تباهی رو بازم تحمل کنم... شاید من بیمرفتم که هر وقت زندگیم stop میکنه یاد تو می یافتم ولی خدایی هیچی تودلم نیست اگه کوتاهی کردم.می دونی خدای من با توام خدا خواهشن به من گوش کن قول می دم زیاد وقتت ونگیرم.... من دوسش داشتم تو که دیدی هیچی براش کم نذاشته بودم چرا باید همه ی اون علاقه یی که به من نشون می دادو تو یه ساعت باد هوا می کرد؟ خدا حتما دوسم نداشت همش فیلم بود آره؟؟؟ پس چه جوری اگه دوسم نداشت یه پسر 26 ساله با اون همه غروربرام گریه می کرد با حسرت تو چشمام نگاه می کرد که خودمم باورم نمی شد... خدا تو بگو کجای کار پایه اش می لنگید؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید تو یک ساعت کاری می کرد که حالم از این دنیا بهم بخوره.... خدا بگو چی درسته حالا که باز برگشته با یه عالمه غم وبدبختی من باید چیکار کنم؟؟؟ خدا چی درسته چرا هیچی نمی گی ؟من مغزم داره پشت سر همERROR میده خدا گوش میکنی به من یا باز حواست پیش من بد شانس نیست؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 18:55 توسط المیرا |
ســــــــــــــــــــــــلام خدا... من اومدم اما باز با دل پر اومدم نکنه بی خیال من شدی؟؟؟ خدا تو کجایی من نمی بینمت.من بازم ضدحال خوردم خدا،چی و میخوای بهم ثابت کنی؟ خواهرم می گه می خواد بهت ثابت کنه هر چیزی ارزش نداره آره راست می گه؟؟؟ اما اینطوری که نامردی تو که میدونی من خیلی خسته ام چرا اینطوری نشونم دادی؟؟؟ مامان می گه ول کن برات مهم نباشه اما بازم نامردی،اونا نمیدونن من چی کشیدم، نمی دونن من چه مرگمه اما دیدم دل همه برام سوخت،همه گفتن بی چاره شانس نداره همه می گن خره تو که چیزی کم نداری پس چرا غصه، لیاقتت بالا تر از ایناست... خدا راست می گن ؟؟؟تو کجایی دلم برات تنگ شده آخه بیمرفت من یه دخترما من نمی تونم تحمل کنم.... خدایا من خسته ام تروخدا نگام کن من دلم پره از این دنیا،از این روزگار از این آدمای کوکیت بابا تو کجایی؟یه کم محلم بده خدایا من بهت احتیاج دارم الی میگه حتما حکمتی توش بود که تو زودتر بفهمی دنیا رو چی می چرخه باشه خدا جوونم چون تو میخوای بازم من لال میشم وفقط تو تاریکیا خودمو قایم میکنم که کسی نبینه دلم گرفته. میدونی چرا خدای من؟ چون تو میخوای من بازم میگم کرمت وشکر که حداقل از این بدتر نشد اما تکرار می کنم مثل همیشه خیلی خستم کمکم کن پس اون روی سکه ی زندگی من کی بر می گرده؟؟؟ خدا جوونم من بازم صبر میکنم باشه هر چی تو می گی... + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 12:16 توسط المیرا |
دیگر نمی خواهمت آنگاه که نیلوفرهای برکه ی وفا پرپر شدند گلبرگ های عهد تو خشکیدند یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی آنگاه که ابرها اشکهایشان را نثار آدمیان کردند تا بذز محبت جوانه بزند،زیز چتر سیاه خود پنهان شدی دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد بر سر همان برکه ی طلایی که نیلوفرهای عشق در آن روییدند خواهم رفت و خواهم گفت من هم تو را نیز از یاد بردم می گوییم که تو همان سیاه دلی هستی که مرا در عشقت به بی رحمانه ترین غم ها کشاندی + نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 14:2 توسط المیرا |
|
| ||||||